خاطره: بازدید از یک پروژه درحال اجرا. بخش ۱

بانام ویاد خدا و برای خدا
پندار نیک + گفتار نیک + کردار نیک = زندگی نیک

از آنجائیکه در سالهای اخیر از پروژه های اجرائی به دور بودم و تا حدودی از اوضاع و احوال کارهای در دست اجرا بی خبر شده بودم لذا تصمیم گرفتم تا آنجا که ممکن است از پروژه های در دست اجرا باز دید نموده و در جریان تغییرات حاصله قرار بگیرم. امروزه دنیا با یک حرکت فوق العاده سریع پیش می رود، و اگر انسان ذره ای غفلت کند خیلی از قافله عقب می ماند. با اینکه با وجود اینترنت تا حدودی از جریانات روز اطّلاع حاصل می شود، ولی لازم است مشاهده کرد که در عمل چقدر با دنیا هماهنگ هستیم.

با این نیّت با یکی از آشنایان نزدیک که شرکت ساختمانی دارند و کارهائی هم در دست اجرا دارند، تماس گرفتم و نیّت خود را با ایشان در میان گذاشتم. با توجّه به اینکه ایشان از همکاران قدیمی و خیلی نزدیک من هستند، و به استادی و صداقت ایشان در کارها اعتقاد کامل دارم، به عنوان اولین همراه  ایشان را انتخاب کردم. و با استقبال گرم ایشان مواجه شدم، و ایشان زحمت کشیده و مرا به یکی از پروژه هایشان که تقریباً کار اجرائی آن در حدود ۹۰ در صد پیش رفته بود بردند.

مساله ای که در گذشته، در اکثر پروژه ها با آن مواجه بودیم روابط کارفرما، مهندسین مشاور و پیمانکار بود. که اکثراّ در جلسات هماهنگی مشاهده می شد. سناریوئی آشنایی به خاطر دارم که از سالهای ۱۳۶۰ به بعد کم و بیش در اغلب پروژه ها اجرا میشد. در جلسات مشترک کارفرما نقاط ضعف پروژه را که اکثراً هم به طور نامحسوس از ناحیه خود کارفرما ایجاد می شد مطرح میکرد، و بعد از آنکه به حساب خودش حال پیمانکار را می گرفت، شروع به بحث درباره کوتاهی های پیمانکار میکردند. اغلب هم بدون حل معضلات پروژه و با محکوم کردن پیمانکار جلسه خاتمه پیدا می کرد. در این زمینه خاطره ای یادم افتاد که فکر می کنم تعریف آن خالی از لطف نباشد. و از آنجاییکه سی و اندی سال از آن ماجرا گذشته، لذا مطرح کردنش صدمه ای به کسی نمی زند.

پروژه بزرگی مربوط به نیروی دریائی در جنوب کشور بود،  مجری پروژه سازمان مسکن آن زمان بود. پیمانکاری که قبل از انقلاب آن کار را پیش برده بود در حدود ۸۰ در صد کار را انجام داده بود، که به جریانات انقلاب بر خورده و با ضرر و زیان زیادی مواجه شده بود. لذا به پروژه خاتمه پیمان داده شده بود.  بعدها آنرا به صورت مدیریت پیمان به همان پیمانکار که مدیریت آن تغییر کرده بود، واگزار کرده بودند. مدتی از ادامه کار با مدیریت جدید گذشته بود که جهت تهیّه متره پروژه از من دعوت کردند. در نتیجه با معرفی پیمانکار به سازمان مسکن، آن سازمان  قراردادی با من بست، که من با اکیپ خودم صورت وضعیت های موقّت و قطعی پروژه را تهیّه نمایم. از آنجا که سرپرست دفتر فنّی پیمانکار و تهیّه کننده صورت وضعیت ها، از همکاران قبلی من بودند- این مطلب را هم کسی نمی دانست- با وجود اینکه تا حدی از پیچیدگی های پروژه مطلع بودم، به خاطر وجود همان همکارم پروژه را قبول کردم.

اصولاً در جامعه ما رسم بر این است که وقتی مدیریتی تغییر میکند عوامل زیر دست نیز عوض میشود، که متأسفانه این مسئله یکی از عوامل عقب ماندگی ما می باشد. در آن پروژه هم میخواستند عوامل قبلی تغییر پیدا کنند. ولی از آنجا که  من چنین سیاستی را قبول ندارم و در هیچ پروژه ای هم چنین کاری را نکرده ام با تغییر عوامل دفتر فنّی موافقت نکردم  و با همان اکیپ قبلی کار را ادامه دادم.

جلسه ای در سازمان مسکن با حضور مدیر عامل سازمان که فردی به ظاهر خیلی قدرتمند و دیکتاتور مآب بودند تشکیل شده بود، و تیمساری هم از نیروی دریائی حضور داشتند، در آن جلسه مدیر عامل پیمانکار، روسای کارگاه، مهندسین ناظر و مدیر پروژه کارفرما شرکت و من هم شرکت داشتیم. مدیر عامل سازمان مسکن از ابتدای جلسه شروع کرد به بد گوئی از پیمانکار و دستگاه نظارت و مدیریت پروژه و کلاً همه را شدیداً به باد انتقاد گرفت و خلاصه به قول معروف هر چه از دهانش در آمد نثار همه به جز خودش و آن تیمسار نمود. من در آن جلسه از نظر رده شغلی در رده پائین تری قرار داشتم و احساس هم نمی کردم حرفهائی که ایشان میزنند اصلاً به من ربطی داشته باشد. ولی از آنجائیکه دیدم در مقابل آنهمه توهینی که حضرت آقا کردند هیچکس عکس العملی نشان نداد، خیلی ناراحت شدم. تقریباً اواخر جلسه بود که بلند شدم رفتم  مقابل ایشان ایستادم و مستقیماً به چشمهای ایشان نگاه کردم و گفتم این همه توهینی که به همه کردید، آیا شما خبر دارید که در این پروژه ماهیانه حدود هفتصد هشتصد صفحه متره نوشته میشود و تمام  سعی هم بر این است که دقیق نوشته شود و تمام اینها توسط مدیر پروژه دقیقاً کنترل می شود و هیچکدام از تهمت های زده شده حقیقت ندارند. البتّه من این حرفها را با حالت عصبی و تا حدودی به صورت غضبناک مطرح می کردم که ایشان در حالتی که خودشان را جمع می کردند نگاهی به من کرده و اشاره ای به سمت تیمسار کردند. با توجّه به اینکه من تقریباً حرفهایم را زده بودم بلافاصله نشان دادم که منظور شان را فهمیدم و گفتم چشم بعداً خدمت رسیده و بقیه مطالبم را عرض میکنم.  ( ادامه دارد )

خاطره تهیه یک صورت وضعیت بخش 11 (پایانی)
خاطره: بازدید از یک پروژه درحال اجرا. بخش2
Facebooktwitterlinkedinmail

  1 comment for “خاطره: بازدید از یک پروژه درحال اجرا. بخش ۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.